یاوران حق






yavaranehagh

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
هفته ی دفای مقدس گرامی باد
دادستان شهرستان خوی در یک عملیات تروریستی به شهادت رسید
پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب جهت شهادت شهید مسعود علی محمدی
گزیده ای از زندگی سردار شهید شوشتری
شهید لشکری
شهیده حجاب(کجایند مدعیان حقوق بشر؟!!!!!!!!)
بخشی از زندگی نامه ی شهید محمد جعفری
کمال کورسل، شهید فرانسوی
شوخ طبعی رزمندگان
سفره عقد


 
نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
سبکبالان
سايت تخصصي و مردمي دفاع مقدس .:. ماندگار8
طوبی گرافيک
دانلود رايگان کتاب-کتابخانه اميد ایران
sahel2sokot85
بچه های قلم
آيه های دلنشين
گروه نور
ايميل به خدا
تبيان
گالری تصاویر مذهبی مکتب شهدا
یاسین مدیا
هشت بهشت
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
a href="http://www.bachehayeghalam.ir/" target="_blank"> وبلاگ فارسی

   

هفته ی دفای مقدس گرامی باد

امروز برای شهدا وقت نداریم/ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است/ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما/اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه ی تن,غغیرت ما خانه نشین است/بهر سفر کرب و بلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زرد/ای سرخ,گل لاله تو را وقت نداریم

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم/خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

از شهدا که نمی شود چیزی گفت شهدا شمع محفل دوستانند شهدا در قهقهه ی مستانه شان و در شادی وصولشان ((عند ربهم یرزقونند))اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب ((فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی))پروردگارند.

امام خمینی(ره)

 

...


دادستان شهرستان خوی در یک عملیات تروریستی به شهادت رسید

سرهنگ "خسرو گلمحمدی" فرمانده انتظامی شهرستان خوی با تایید این خبر به خبرنگار ایرنا گفت: سرنشینان یک دستگاه خودرو پژو با شلیک گلوله به سوی دادستان شهرستان خوی ، وی را شهید کردند و متواری شدند.
وی افزود: گروه ویژه ای برای دستگیری عامل یا عاملین شهادت دادستان خوی تشکیل شده است.
ولی حاجی قلی زاده دادستان خوی که از خانواده معظم شهدا بوده ، بیش از یک دهه در دستگاه قضایی منطقه خدمت کرده است.

...


پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب جهت شهادت شهید مسعود علی محمدی

دست جنایتکاری که این ضایعه را آفرید انگیزه ی دشمنان جمهوری اسلامی کده ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است افشا و بر ملا کرد. بیگمان همت دانشمندان و استادان و دانش پژوهان کشور به رغم دشمن این انگیزه ی خباثت آلود را ناکام خواهد گذاشت. علو درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسالت میکنم.

برگرفته از سایتwww.khamenei.ir

...


گزیده ای از زندگی سردار شهید شوشتری

سردار شوشتری که در پی یک حادثه تروریستی صبح روز 27 مهر 1388 به درجه رفیع شهادت نائل آمد، بارها در بین همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه تکه شود.

سردار سرتیپ پاسدار نور علی شوشتری در سال 1327 در روستای سر ولایت شهرستان نیشابور به دنیا آمد.

بنابراین گزارش، وی که از فرماندهان پر افتخار و یارگاران نامدار دفاع مقدس محسوب می شود در دوران قبل از انقلاب با ارادت ویژه ای که نسبت به مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای داشت و به طور مرتب در جلسات ایشان شرکت می نمود و بدین طریق با فضای مبارزه ارتباط داشت. در دوران بعد از انقلاب و مخصوصاً در زمان دفاع مقدس نیز در عملیات های مختلف - خصوصاً در جبهه جنوب - حضور فعال داشت.

سردار شوشتری که افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری همچون شهید باکری و شهید برونسی را در کارنامه زرین خود دارد در اکثر عملیات ها با مسئولیت های مختلف به ویژه فرماندهی محورهای عملیاتی حضوری فعال داشت که هفت بار جراحت شدید و تحمل رنج و درد ناشی از آن ماحصل این حضور فعال و مخلصانه بود و بدین ترتیب افتخار جانبازی را چون برگ زرین دیگری برای کتاب زندگی سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.

با وقوع عملیات مرصاد وی به توصیه مقام معظم رهبری مسئولیت این عملیات غرور آفرین را بر عهده گرفت و به نقل از شهید صیاد شیرازی فرماندهی خوبی از خود به نمایش گذاشت تا جایی که در تماس مرحوم حاج سید احمد خمینی با وی و ابلاغ گزارش پیشرفت عملیات توسط آن مرحوم به امام خمینی (ره)، حضرت امام خطاب به سردار شوشتری می فرمایند: "در این دنیا که نمی توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعاً شما را شفاعت خواهم کرد. "

فرماندهی لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه بخشی از مسئولیت های این فرمانده بزرگ و شهید والا مقام است. وی از اول فروردین 88 نیز با حفظ سمت، فرماندهی قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار شد و موفق گردید با تلاشی پیگیر و مجاهدتی خستگی ناپذیر ایجاد اتحاد بین طوایف شیعه و سنی را در این استان به افتخارات خود بیفزاید.

سردار شهید نورعلی شوشتری که سال های متمادی منصب خادمی افتخاری بارگاه ملکوتی امام رضا را نیز عهده دار بود بارها در جمع همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه تکه شود.

سردار شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس که در تدارک برگزاری همایش وحدت سران طوایف در استان سیستان و بلوچستان بود صبح امروز در اقدامی تروریستی به فیض شهادت نائل آمد.

...


شهید لشکری

پرندگان را به دسته‌های مختلف تقسیم کرده‌اند. اما من فکر می‌کنم می‌شود همه پرندگان را به سه دسته تقسم کرد:

1ـ پرندگانی که بال دارند و پرواز می‌کنند.

2ـ پرندگانی که بال دارند و پرواز نمی‌کنند.

3ـ پرندگانی که بال ندارند ولی پرواز می‌کنند

پرندگان دسته اول و دوم را همه ما می‌شناسیم ولی پرندگان دسته سوم را کمتر کسی می‌شناسد

پرندگانی که بدون بال پرواز می‌کنند!

پرندگانی که می‌خندند!

پرندگانی که گریه می‌کنند!

پرندگانی که فکر می‌کنند!

پرندگانی که می‌نویسند!

آری، تنها پرنده‌ای که بال ندارد ولی می‌تواند پرواز کند، انسان است...انسان می‌تواند دو بال برای خود دست و پا کند و با آنها تا جایی پرواز کند که پر عقاب هم در آنجا می‌ریزد، و پر فرشتگان و حتی پر جبرئیل هم در آنجا می‌سوزد. تا روی قله قاف، تا زیر سایه بال سیمرغ، تا آغوش مهربان خدا...

اگر خودش بخواهد و اگر دیگران بگذارند.

اگر طوفان و باد بگذارند.

اگر دام و دانه و صیاد بگذارند.

اگر قفس‌ها و کرکس‌ها بگذارند.1

و قصه ما در این دفتر، قصه یکی از  همین فرشتگان زمینی است که بالهایشان را با آرزوی پرواز سرشته‌اند. و سرنوشت پرواز را بر صفحه سفید بالهایشان نوشته‌اند.اما هیچ کس نتوانست جلوی پرواز آنها را بگیرد نه دیگران  ، نه طوفان و باد ، نه دام و دانه و صیاد و نه حتی قفس:

  1. امیر خلبان حسین لشکری در سال 1331 در یکی از شهرهای استان قزوین به دنیا آمد، در سال 1351 وارد نیروی هوایی و در سال 1356 با درجه ستواندومی فارغ‌التحصیل از دانشگاه خلبانی شد.
  2. با آغاز جنگ تحمیلی به خیل مدافعان کشور پیوست و پس از انجام 12 مأموریت هواپیمای وی مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیما شد که نهایتا در خاک دشمن به اسارت نیروی بعث عراق در آمد. سه ماه اول دوران اسارت در سلول انفرادی بود و پس از آن در مدت 8 سال با حدود 60 نفر دیگر از همرزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری شد پس از پذیرش قطعنامه وی را از سایر دوستان جدا نمودند و قسمت دوران اسارت 10 سال به طور انجامید.
  3. وی پس از 16 سال اسارت به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد در 17 فروردین 1377 به خاک مقدس وطن بازگشت. وی سرانجام پس از سالها تحمل رنج و آلام ایام اسارت، روز دوشنبه 19/5/88 در بیمارستان لاله‌ تهران به درجه‌ رفیع شهادت نائل آمد. 2

و نه کرکس ها :

  1. شهید لشکری اولین خلبان آزاده ایرانی بود که در زمان اسارت بعثی ها می خواستند قدرت تحمل شکنجه خلبانان ایرانی را با شکنجه و آزار و اذیت او محک بزنند و در نظر داشتند به هر نحو ممکن لشکری را به حرف بیاورند لذا وی را تحت انواع و اقسام شکنجه قرار دادند اما این آزاده سرافراز با توکل به خداوند و تمسک به ائمه معصومین (سلام الله علیهم) همه سختی ها را تحمل کرد و الگویی شد برای سایر آزادگان میهن اسلامی.
  2. شهید امیر سرتیپ خلبان "حسین لشکری"، آزاده رادمردی بود که پس از آزادی و در مراسم تجلیل از وی، مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا فرمودند: "لحظه لحظه رنج ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است، به شما باز خواهد گردانید".3
  3. وقتی بی بال پرواز کنی "وقت" دیگر اهمیت ندارد هر وقت می توانی پرواز کنی و چقدر قفس ذهن کسانی که تو را اسیر "وقت" می دانند تنگ است ای پرنده بی زمان :

    1. امیر خلبان طیبی با اشاره به اینکه شهید لشکری آخرین اسیر ایرانی بود که به میهن بازگشت گفت: صدام برای نگه داشتن امیر لشکری در عراق پیشنهادات زیادی داده بود اما این شهید بزرگوار با تحمل انواع شکنجه های روحی و جسمی مقاومت کردند و پس از 18 سال سربلند به میهن بازگشتند.4

    و از دوشنبه "بی زمانی" تو تا ابدیت پر کشید و ما در میان قفس هایی که شکستی به دنبال بال هایت می گردیم . چراکه برای امت سیمرغ ،بالهای سوخته تنها راه پریدن است :

    1. انس ایشان به قرآن و علاقه خاصی که به ائمه معصومین داشتند زبانزد خاص و عام بود5...امیرخلبان حسین لشکری در مصاحبه با رسانه‌های جمعی در سال 1387 ( مقارن با سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی) گفت: اعتقادات مذهبی و مکتبی سربازان ایرانی مهمترین عامل مقاومت آنها در مقابل فشارهای باید با نوع نگرش و رفتارمان اذهان عمومی را نسبت به مسائل ایدئولوژیکی نظام روشن کنیم، لذا وقتی به اسارت دشمن درآمدیم با تاسی به سیره‌ اهل بیت(ع) و به خصوص حضرت موسی بن‌جعفر(ع)، تمسک به دین و اهداف آن و بررسی و تفکر در آن خود را از گزند ترفندهای دشمن حفظ کردیم.6
    2. مرد پرواز های بی مرز کاش ذهن ما هنوز همان آسمانی باشد که با پرواز یارانت ستاره باران شده بود  کاش فراموش نکنیم که چگونه افق بودنت را صد پاره کردند و هفتاد و پنچ قسمت را به خیال خودشال کشتند اما تو با تمام قوا پروازت را به صدها مرز گمنام گسترش دادی :

      1. امیر طیبی با بیان اینکه شهید لشکری دارای 75% جانبازی بودند افزود: شهید لشکری با خوردن روزی 20 نوع دارو به خاطر جراحات دوران اسارت و جنگ زندگی سختی را از نظر جسمی سپری می کردند اما با این وجود به دلیل ایمان قوی که به خداوند داشتند همواره برای حل مشکلات مردم تلاش می کردند.7

      و اما این قصه‌ها قصه نیست. شعر نیست. قطعه نیست. مقاله و گزارش نیست ... نمی‌شود این حرفها را به جرم اینکه نه شعر هستند و نه قصه، در طاقچه ذهن پنهان کنیم تا غبار فراموشی روی آنها بنشیند.

      مگر هر حرفی باید در قالبهای قراردادی شعر و قصه بگنجد تا بشود آن را بیان کرد؟

      مگر همیشه باید آسمان را در چارچوب یک پنجره ببینیم؟

      مگر همه تصویرها را باید در چارچوب یک قاب تماشا کنیم؟

      مگر همه تعبیرها را باید در چارچوب یک قالب بیاوریم؟

      اگر حرف، حرف باشد می‌رود و قالب مناسب خودش را پیدا می‌کند.

      اگر حرف از تارهای صوتی گلو برخیزد، تنها پرده گوش را به لرزه در می‌آورد.

      اما اگر حرف از تار و پود دل برخیزد، پرده دل را هم می‌لرزاند.

       

      شاید این حرفها در قالبهای قراردادی قرار نگیرند.

      و شاید این حرفها در قلبهای قراردادی قرار نگیرند.

      اما خدا کند دست کم یکی از این حرفها در قلبهای بی‌قرار، جای بگیرد. زیرا

      «در خانه اگر کس است       یک حرف بس است!»

    3. برگرفته از سایت تبیان

...


شهیده حجاب(کجایند مدعیان حقوق بشر؟!!!!!!!!)

کجایند مدعیان حقوق بشر؟!!!!!!!!

خبرگزاری فارس: روز چهارشنبه گذشته قتلی هولناک در قلب دنیای به اصطلاح متمدن روی داد؛ کشته شدن زنی باردار در منظر پلیس آلمان با 18 ضربه چاقو و تبلیغات رسانه‌ای غرب حکایت از سناریویی مشترک از سرکوب آزادی در جهان دارد.

کجایند مدعیان حقوق بشر؟!!!!!!!!

به گزارش باشگاه خبری فارس «توانا» قتلی هولناک در قلب دنیای به اصطلاح متمدن، کشته شدن زنی باردار در منظر پلیس آلمان با 18 ضربه چاقو جملاتی است که چشم‌ها را به نقطه‌ای تاریک خیره ‌می‌کند و ذهن‌ها به سمت مفاهیمی همچون آزادی، حقوق بشر و اطلاع‌رسانی آزاد می‌برد که فریادکنندگان آنها همچون دز‌دانی هستند که در مورد موضوعات داخلی ایران خود فریاد «دزد را‌ بگیرید» سر می‌دهند.
شاید امری محال به نظر برسد اما ماجرا هنگامی جالب‌تر و شاید دلخراش‌تر می شود که پلیس آلمان به سمت شوهر این زن محجبه که برای نجات همسر خود می شتافت، شلیک کرده و او ار راهی بیمارستان می کند.
کشته شدن این زن محجبه تنها به دلیل احساسات نژادپرستی در هزاره سوم خبر از تهی بودن فرهنگ غرب از انسانیت می دهد.
تنها جرم «مروة الشربینی» در دنیایی که شعار آزادی عقیده و بیان را سر می دهد داشتن حجاب بود.
به واقع اگر به جای این زن باردار، فردی صهیونیست کشته می‌شد، چه غوغایی در جهان به پا می شد، در این بین برخورد رسانه‌های جهان با این قتل هولناک سیاست‌های پشت پرده این گونه رسانه‌ها را آشکارتر می‌سازد.
رسانه‌های غربی و عربی که کوچکترین حادثه را پوشش خبری می دهند، با گذشتن از قتل این مادر مسلمان، عقیده خود در درجه بندی انسان‌ها را به اثبات رساندند.
حال از رئیس جمهور آمریکا باید پرسید که آیا شما با شنیدن خبر قربانی شدن این مادر مسلمان در حادثه حمله ای نژادپرستانه دل شکسته نشدید؟
از رسانه‌های دنیای غرب که بگذریم آیا نباید رسانه‌های دولت‌های عربی، دولت آلمان را به خاطر تماشا و همکاری در قتل این شهیده حجاب زیر سؤال ببرند؟
شاید انتظار مردم آزاده عرب از رهبران خود که همیشه به شیپور عربیت می نوازند انتظاری ناشایسته باشد؛
رهبرانی که به کمک غرب حکومت خود را استمرار داده‌اند چگونه می‌توانند غرب را به زیر سؤال ببرند.
حسنی مبارکی که در جریان جنگ غزه خود شریک جرم،‌ قتل صدها بی گناه بوده است، چگونه می‌تواند از قتل شهروند خود آن همه برای دفاع از عقیده اش انتقاد کند.
حسنی مبارک تنها می تواند ایران را به وجود خفقان متهم کند چون غرب نیز همین کار را می کند.
آیا سردمداران غول‌های رسانه‌ای، منافع مردم جهان را در اولویت قرا داده اند یا منافع خود را؟
و سؤالات فراوان دیگر که پاسخ آن بیان کننده از حقیقی تلخ است.

کجایند مدعیان حقوق بشر؟!!!!!!!!

 

...


بخشی از زندگی نامه ی شهید محمد جعفری

شهید محمد جعفری در سال 1348 در یک خانواده مذهبی در قم به دنیا آمد. وی دوران کودکی پرهیجان و پر خطری داشت. بارها برایش اتفاقاتی افتاد که نزدیک بود جانش را از دست بدهد ولی دست تقدیر خطر را بر طرف ساخت. در اوایل جنگ تقریبا 13 سال داشت. در 15 سالگی علی رغم تجربه ی کم راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد. او گهگاه به خانواده اش سر می زد. اوقاتی هم که به خانه می آمد اکثر کارهای خانه را انجام می داد و اصلا خستگی جنگ را بهانه نمی کرد. وقتی برای آخرین بار به قم آمده بود به اطرافیانش گفت:((می روم تا راه کربلا را باز کنم.))

در نهایت در سن 17 سالگی(20/10/1365) در شلمچه با تیری که به گلویش خورد شربت شهادت نوشید.

مادر این شهید بزرگوار می گوید: زمانی که محمد را همراه شهیدان دیگر به گلزار شهدای قم آوردند و به خاک سپردند.این شهیدان تا مدت کوتاهی سنگ قبر نداشتند. من که بی صبرانه در جستجوی پسرم بودم مرتبا به این سو و آن سو می رفتم ولی شهید خود را پیدا نمی کردم . تا بالاخره خسته شدم و به طور اتفاقی در جایی نشستم بعد ها متوجه شدم که دقیقا سر قبر پسرم نشسته بودم.

((روحش شاد و راهش پر رهرو باد.))

 

 

...


کمال کورسل، شهید فرانسوی

وقتی از «ژوان» پرسید: «کی تو رو شیعه کرد؟» او جواب داد: «دعای کمیل علی(ع)»

یک نفر بود مثل آدم‌های دیگر، موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراکش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح.

«ژوان» دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراکش رفت و مسلمان شد.

محال بود زیر بار حرفی برود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و با اخلاص از آن دفاع نکند.

در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آن‌ها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که باز هم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.

بعد از مدتی، رفت و‌آمد «ژوان کورسل» با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد.

غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش «مسعود» لباس پوشید برود کانون برای مراسم، «ژوان» پرسید:«کجا می‌ری؟» گفت: «دعای کمیل» ژوان گفت:«دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم!» گفت: «بفرمایید».

چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با «مسعود» رفت و آخر مجلس نشست. آن شب «ژوان» توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.

هفتة آینده از ظهر آمد. با لباس مرتب و عطر زده گفت: «بریم دعای کمیل»

گفتند:«حالا که دعای کمیل نمی‌روند»؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.

یک روز بچه‌های کانون، دیدند «ژوان» نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند که بر مُهر سجده می‌کند.

«مسعود» شیعه شدن او را جشن گرفت.

وقتی از «ژوان» پرسید: «کی تو رو شیعه کرد؟» او جواب داد: «دعای کمیل علی(ع)»

گفت: «می‌خواهم اسمم رو بذارم علی»

مسلمان‌های پاریس، عمدتاً اهل سنت بودند و اذیتش می‌کردند. «مسعود» گفت: «نه، بذار یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع).»

گفت: «پس چی»

ـ «هرچی دوست داری»

گفت: «کمال»یک روز گفت: «مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم»

چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب کرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.

مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت:«شما بچه منو منحرف می‌کنید»

بچه‌ها گفتند: «چند وقتی مادرت را بیار کانون» بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.

کتابخانه کانون، بسیار غنی بود. «کمال» هم معمولاً کتاب می‌خواند. به خصوص کتاب‌های شهید مطهری.

خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می گرفت. یک روز گفت: «مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم»

ـ «برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی کنی. برو درست را بخوان.»

آن زمان دبیرستانی بود.

اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: «معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود.»

رفت و بعد از مدتی آمد و گفت:«کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت کردم. بنا شده برم عراق. از راه کردستان هم قاچاقی برم قم.» با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت. مسعود گفت: «تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی! 

خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آن‌ها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.

ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد.

اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: «معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود.»

خیلی راحت می‌گفت:«من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم.»

یک کتاب «چهل حدیث» و «مسألة حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد.

همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. می‌گفت:«به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست.»

یک روز از «مدرسه حجتیه» زنگ زدند که آقا پایش را کرده توی یک کفش که من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌کند.

خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.

مسعود گفت:«حالا چه زنی می‌خواهی؟»

گفت:«نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد.»

مسعود هم گفت:«این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند.»

هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت.

«مسعود» یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند «طلبه‌ها، چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند.»

رفت کتاب را آورد. گفت: «اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته.»

جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کرد و فکر کرد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: «باشه»

خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.

هر وقت‌ ما گفتیم:«امام» می‌گفت: «نه! حضرت امام»

یک روز رفت پیش مسعود و گفت: «می‌خواهم برم جبهه» ایام عملیات مرصاد2 بود.

مسعود گفت:«حق نداری» گفت: «باید برم» مسعود:«جبهه مال ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان» گفت: «نه! حضرت امام گفتند واجب است.»

فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هر روز یک‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه. مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.

چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع.

کمال، آگاهانه کامل شد و در یک کلام، بنده خوبی شد.

یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر «کمال کورسل» شهید نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم، شاید با یک روژه‌گاردی دیگر!

کمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیرما، تا همیشه سبز باد!

بر گرفته از سایت تبیان

...


شوخ طبعی رزمندگان

واقعیت این است که جنگ در قاموس ما آن چیزی نیست که در غرب و شرق عالم گذشته و می گذرد. تمام تاریخ بشری شاهد است که جنگیدن برای اعتقاداتی که ریشه در معرفت الهی دارد، نه یک جنگ ساده و بی معنی، بلکه یک عبادت به تمام معناست. در چنین وضعیتی، شور و حال و شادی، جای هر گونه اسف و ناراحتی را می گیرد. بدیهی است در چنین شرایطی رزمندگان جبهه ی حق همواره مسرور و شاد هستند و الفاظ شیرین بر لب دارند.

خواندن آن چه که آن را طنز در نبرد نامیده ایم، شما را بیشتر به فضای دل انگیز جبهه های هشت سال دفاع مقدس می برد. بخوانید و لذت ببرید:

بدبخت ها اینقدر نماز شب نخوانید

جدی جدی مانع نماز شب و شب زنده داری بچه ها می شد. تا جایی که می توانست سعی می کرد نگذارد کسی نماز شب بخواند. گاهی آفتابه آبهایی که آنها از سر شب پر می کردند و پشت سنگرمخفی میکر دند خالی می کرد؛ اگر قبل از اذان صبح بیدار می شد پتو را از روی بچه ها که در حال نماز بودند می کشید. اگر به نگهبان سپرده بودند که صدایشان کند و می خواست به قولش وفا کند، نمی گذاشت و خلاصه هر کاری از دستش می آمد کوتاهی نمی کرد. با این وصف یک وقت بلند می شد می دید ای دل غافل! حسینیه پر است از نماز شب خوانها. آن وقت بود که خیلی محکم می ایستاد و داد و بیداد می کرد: ای بدبخت ها! چقدر بگویم نماز شب نخوانید. اسلام والله به شما احتیاج دارد. فردا اگر شهید بشوید کی می خواهد اسلحه هایتان را از روی زمین بردارد؟ چرا بیخودی خودتان را به کشتن می دهید؟ بچه ها هم بی اختیار لبخندی بر لبانشان می نشست و صفای محفل می شد.

***

برای سماورهای خودتان...

بچه ها با صدای بلند صلوات می فرستادند و او می گفت: نشد! این صلوات به درد خودتون می خوره نفرات جلوتر که اصل حرف های او را می شنیدند و می خندیدند؛ چون او می گفت: برای سماورای خودتون و خانواده هاتون یه قوری چایی دم کنید، ولی بچه های ردیف های آخر فکر می کردند که او برای سلامتی آنها صلوات می گیرد و پشت سر هم می گفت: نشد! مگه روزه هستید و بچه ها بلند تر صلوات می فرستادند.

بعد از کلی صلوات فرستادن تازه به همه گفت که چه چیزی می گفته و آنها چه چیزی می شنیدند و بعد همه با یک صلوات به استقبال خنده رفتند.

بیت المال

خمپاره که می زدند طبیعتاً اگر در سنگر نبودیم خیز می رفتیم تا از ترکش آن محفوظ بمانیم. بعضی صاف صاف می ایستادند و جنب نمی خوردند و اگر تذکر می دادی که دراز بکش، می گفتند: بیت المال است. حالا که این بنده خدا به خرج افتاده نباید جاخالی داد. حیف است، این همه راه آمده خوبیت ندارد.

***

بیش از 50 کیلو ممنوع

در اوج باران تیر و ترکش بعضی از این نیروها سعی شان بر این بود تا بگویند قضیه این قدرها هم سخت نیست و شب ها دور هم جمع می شدند و روی برانکاردها عبارت نویسی می کردند. یک بار که با یکی از امدادگرها برانکارد لوله شده ای را برای حمل مجروح بار کردیم چشمشان به عبارت حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع افتاد.

از قضا مجروح نیز خوش هیکل بود. یک نگاه به او می کردیم یک نگاه به عبارت داخل برانکارد. نه می توانستیم بخندیم، نه می توانستیم او را از جایش حرکت بدهیم . بنده خدا حاج و واج مانده بود که چه بگوید. بالاخره حرکت کردیم و در راه کمی می آمدیم و کمی هم می خندیدیم. افراد شوخ طبع دست از برانکارد خون آلود حمل مجروح هم برنداشته بودند.

***

برق سه فاز

روزی از محمد در مورد روحیه رزمندگان سوال کردم. گفت: روحیه رزمندگان ما مانند برق سه فازی است که وقتی مزدوران عراقی را می گیرد آنان را به علت نداشتن تقوا، خشک می کند و از پا در می آورد.

با یک صلوات در اختیار دشمن

از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای رفتن، سر گروهمان گفت: برادر! با یک صلوات در اختیار خودشان. همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟ و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد: هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!

***

بوی دهان

در جریان عملیات کربلای 5 تعداد زیادی از دوستان خوب، به شهادت رسیدند و برخی مجروح شدند. عباسقلی شاهرودی جزء مجروحین بود. وقتی امدادگر آمد زخم هایش را ببندد گفته بود: جلو نیا دهانت بو می دهد، حالت تهوع پیدا می کنم. بقیه مجروحین از حرف او خنده شان گرفته بود و باعث شد در آن فضای پر از درد، شوخی و خنده جایگزین شود.

***

آمده ام جبهه شهید بشوم

همه دور هم نشسته بودیم. یکی از بچه ها که زیادی اهل حساب و کتاب بود و دلش می خواست از کنه هر چیزی سر در بیاورد گفت: بچه ها بیایید ببینیم برای چه اومدیم جبهه. و بچه ها که سرشان درد می کرد برای اینجور حرفها البته با حاضر جوابی ها و اشارات و کنایات خاص خودشان همه گفتند: باشه. از سمت راست نفر اول شروع کرد: والله بی خرجی مونده بودم. سر سیاه زمستونی هم که کار پیدا نمی شه گفتیم کی به کیه می رویم جبهه و می گیم برای خدا آمدیم بجنگیم. بعد با اینکه همه خنده شان گرفته بود او باورش شده بود و نمی دانم تند تند داشت چه چیزی را می نوشت. نفر بعد با یک قیافه معصومانه ای گفت: همه می دونن که منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از اینکه کف پام صافه و کفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلی از دعوا می ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم یکی به دو می کردند من فشارم پایین می آمد و غش می کردم. دوباره صدای خنده بچه ها بلند شد و جناب آقای کاتب یک بویی برده بود از قضیه و مثل اول دیگر تند تند حرفهای بچه ها را نمی نوشت. شکش وقتی به یقین تبدیل شد که یکی از دوستان صمیمی اش گفت: منم مثل بچه های دیگه، تو خونه کسی محلم نمی گذاشت، تحویلم نمی گرفت آمدم جبهه بلکه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن.

***

اگر بدی دیده اند حقشان بوده

شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید.

منبع:فرهنگ ایثار

...


سفره عقد

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت

یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای

رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان

آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت با اجازه بابا ، بله  بله

مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود

...